از شیر گرفتن ...
واما سخت ترین و وحشتناکترین کابوس عمرم
..... هشتم محرم بود 11 آبان تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت
چون این روزا هم زیاد بیرون بودیم و خسته میشدی هم اینکه اطرافت شلوغ بود
صبح اون روز متوسل به علی اصغر شدم بعد بهت شیر دادم و خوابیدی بعدش چسب زدم رو سینم
وقتی بیدار شدی و شیر خواستی بهت گفتم اوف شده گفتی ببینم ... وقتی چسبا رو دیدی بمیرم برات مامانی شوکه شدی
دستات رو به صورت گرفتی و گفتی اوف شده؟؟؟ آره؟؟
دیگه نخواستی .... یه بار دیگه اومدی گفتی بینم اوف شده؟ لبه ی چسب رو دیدی و گفتی بردار مامان تلسیدم
رفتم تو اتاق و کلی گریه کردم
برای من خیلی سخت بود و برای تو سخت تر
از اون روز بیتابی ... انگار افسرده شده باشی ... زیاد نمیخندی زیاد حرف نمیزنی تو خواب ناله میکنی
غذا نمیخوری همش آب میخوای
برات انار دونه کردم و سوره ی یاسین رو بهش خوندم و بهت دادم خوردی تا صبور بشی عزیز دلم
چه میکردم مامان این کاری بود که بایست انجام میشد....
وقتی بغلم میایی محکم منو میگیری و بو میکشی و بوس میکنی نمیدونم تو ذهن کوچیکت چی میگذره عزیزم..
خدایا به دخترم کمک کن این روزها رو راحت تر بگذرونه آمین
.: هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 1 سال و 10 ماه و 22 روز سن دارد



از شیر گرفتن ... 


